تبليغاتX
گل پسرا

رفتنت را ديدم تو به من خنديدي آتش برق نگاهت دل من آتش زد و مرا در پس يک

بغض غريب در ميان برهوتي تاريک پشت يک خاطره سرد و تهي با دلي سنگ رهايم

کردي و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من رفتنت را ديدم تا به آنجا که

نگاهم سو داشت و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي باورم نيست که ديگر رفتي

اشک من بدرقه راهت باد

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت 19:32  توسط گل پسرا  |